<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?><!-- generator="kowsarblog/6.7.8-stable" -->
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xmlns:admin="http://webns.net/mvcb/" xmlns:rdf="http://www.w3.org/1999/02/22-rdf-syntax-ns#" xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/" xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/" xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom">
	<channel>
		<title>زینبیون</title>
		<link>https://zainabiun.kowsarblog.ir/</link>
		<atom:link rel="self" type="application/rss+xml" href="https://zainabiun.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2" />
		<description></description>
		<language>fa-IR</language>
		<docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs>
		<admin:generatorAgent rdf:resource="http://b2evolution.net/?v=6.7.8-stable"/>
		<ttl>60</ttl>
				<item>
			<title>تربیت شده‌های زینب</title>
			<link>https://zainabiun.kowsarblog.ir/تربیت-شده-های-زینب</link>
			<pubDate>20:13:00 +0430 شنبه، 8 شهریور 1399</pubDate>			<dc:creator>فريبا پهند</dc:creator>
			<category domain="main">نوشته های من</category>
<category domain="alt">مناسبت ها</category>			<guid isPermaLink="false">1059458@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;خیلی کم حرف شده بود،&amp;nbsp; ابروانش بهم گره خورده و به فکر فرو رفته بود. معلوم بود ذهنش حسابی درگیر است. غم چشمانش حالم را دگرگون می‌کرد . تاب و توان ناراحتی‌اش را نداشتم، کاری جزء دعا نمی توانستم برای گشایش کارش انجام دهم. آری خواهر بودن سخت است، خواهری چون زینب بودن سخت‌تر. دلی به وسعت دریا می‌خواهد و صبرحضرت ایوب علیه السلام را می‌طلبد. تا با دستان خود، عزیزانت را راهی میدان نبرد کنی.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;اما؛ او و فرزندانش( عون و محمد) تمام طول&amp;nbsp; مسیر را از مدینه به سمت مکه و از مکه به نینوا را با عشقِ همراهی امام خویش و شهادت در راه خدا طی کرده بودند. حال، وقت خداحافظی کردن با امانت های عبدالله بود. تربیت شده‌های&amp;nbsp; دست زینب خود را به مادر رساندند و کسب اجازه کردند، او که تا به حال تمام جان و مالش را فدای امام خود کرده بود اکنون فرزنداش را به سمت قتل‌گاه راهی می‌کند، تا صدای هل من ناصرَ ینصُرَنی امامش زمین نماند. همه این ها یک طرف، خواهر بودن و بر روی تل زینبیه تماشگر قامت برادر بودن یک طرف.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;امان از دل زینب سلام الله علیها&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;✍به قلم #فریبا_پهند&amp;nbsp;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;آدرس این مطلب در وبلاگ ما؛&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;https://kazive.kowsarblog.ir/تربیت-شده-های-زینبn&quot;&gt;https://kazive.kowsarblog.ir/تربیت-شده-های-زینبn&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://zainabiun.kowsarblog.ir/تربیت-شده-های-زینب&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>خیلی کم حرف شده بود،&nbsp; ابروانش بهم گره خورده و به فکر فرو رفته بود. معلوم بود ذهنش حسابی درگیر است. غم چشمانش حالم را دگرگون می‌کرد . تاب و توان ناراحتی‌اش را نداشتم، کاری جزء دعا نمی توانستم برای گشایش کارش انجام دهم. آری خواهر بودن سخت است، خواهری چون زینب بودن سخت‌تر. دلی به وسعت دریا می‌خواهد و صبرحضرت ایوب علیه السلام را می‌طلبد. تا با دستان خود، عزیزانت را راهی میدان نبرد کنی.</p>

<p>اما؛ او و فرزندانش( عون و محمد) تمام طول&nbsp; مسیر را از مدینه به سمت مکه و از مکه به نینوا را با عشقِ همراهی امام خویش و شهادت در راه خدا طی کرده بودند. حال، وقت خداحافظی کردن با امانت های عبدالله بود. تربیت شده‌های&nbsp; دست زینب خود را به مادر رساندند و کسب اجازه کردند، او که تا به حال تمام جان و مالش را فدای امام خود کرده بود اکنون فرزنداش را به سمت قتل‌گاه راهی می‌کند، تا صدای هل من ناصرَ ینصُرَنی امامش زمین نماند. همه این ها یک طرف، خواهر بودن و بر روی تل زینبیه تماشگر قامت برادر بودن یک طرف.</p>

<p>امان از دل زینب سلام الله علیها</p>

<p>✍به قلم #فریبا_پهند&nbsp;</p>

<p>آدرس این مطلب در وبلاگ ما؛</p>

<p><a href="https://kazive.kowsarblog.ir/تربیت-شده-های-زینبn">https://kazive.kowsarblog.ir/تربیت-شده-های-زینبn</a></p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://zainabiun.kowsarblog.ir/تربیت-شده-های-زینب">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://zainabiun.kowsarblog.ir/تربیت-شده-های-زینب#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://zainabiun.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1059458</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>اسلام در سایه ولایت</title>
			<link>https://zainabiun.kowsarblog.ir/اسلام-در-سایه-ولایت-1</link>
			<pubDate>23:36:00 +0430 پنجشنبه، 16 مرداد 1399</pubDate>			<dc:creator>فريبا پهند</dc:creator>
			<category domain="main">زندگینامه حضرت زینب(سلام الله علیها)</category>			<guid isPermaLink="false">1049332@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;https://zainabiun.kowsarblog.ir/media/blogs/zainabiun/mobile/wp-1596740710072.jpg?mtime=1596740715&quot;&gt;&lt;img src=&quot;https://zainabiun.kowsarblog.ir/media/blogs/zainabiun/mobile/wp-1596740710072.jpg?mtime=1596740715&quot; alt=&quot;&quot; class=&quot;wp-image-293957 alignnone size-full&quot; width=&quot;1080&quot; height=&quot;1037&quot; /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://zainabiun.kowsarblog.ir/اسلام-در-سایه-ولایت-1&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><a href="https://zainabiun.kowsarblog.ir/media/blogs/zainabiun/mobile/wp-1596740710072.jpg?mtime=1596740715"><img src="https://zainabiun.kowsarblog.ir/media/blogs/zainabiun/mobile/wp-1596740710072.jpg?mtime=1596740715" alt="" class="wp-image-293957 alignnone size-full" width="1080" height="1037" /></a></p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://zainabiun.kowsarblog.ir/اسلام-در-سایه-ولایت-1">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://zainabiun.kowsarblog.ir/اسلام-در-سایه-ولایت-1#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://zainabiun.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1049332</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>نگاهم به نگاهش گره خورده بود</title>
			<link>https://zainabiun.kowsarblog.ir/نگاهم-به-نگاهش-گره-خورده-بود-1</link>
			<pubDate>20:52:00 +0430 دوشنبه، 16 تیر 1399</pubDate>			<dc:creator>فريبا پهند</dc:creator>
			<category domain="main">زندگینامه حضرت زینب(سلام الله علیها)</category>			<guid isPermaLink="false">1037064@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;div class=&quot;elgg-output&quot;&gt;
&lt;p&gt;#به_قلم_خودم &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;???نگاهم به نگاهش گره خورده بود&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;روز آخر بود. از سحرگاهش حس عجیبی پیدا کرده و از تمام افکار و دغدغه‌ها رها شده بودم. انگار تمام وجودم پُر از خالی بود. دوست داشتم فقط به او خیره شوم. زبان دل و زبان کام به احترام نگاهم سکوت کرده بودند. بر خلاف همیشه حتی برای لحظات کوتاهی هم شیطنت نمی‌کردند.&lt;br /&gt;چند ساعتی بعد از طلوع آفتاب آنجا را به قصد استراحتی کوتاه و خرید احتمالی ترک کردم. به استراحت‌گاه که رسیدم آنجا بود که بی تاب‌تر شدم. چشمانم که از پشت قاب شیشه‌ای اتاق به سیمای نورانیش افتاد. دلتنگی‌ام از شدت مرواریدهایی که برزمین می ریخت نمایان بود. هر طوری بود تا عصر صبر کردم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دلم دیوانه‌وار طلبش می‌کرد! تا غروب نشده خودم را به او رساندم. روبرویش؛ همان جا که چند وقتی است همه زائران از آن جلوتر نمی توانند بروند؛ جایی برای نشستن پیدا کردم. چشم به او دوخته بودم و سیل اشک‌های بی صدایم نشان از دلتنگی عجیبم بود. نه آن چشمه‌ی اشک از جوشیدن می‌ایستاد و نه دیده‌ها خستگی می‌شناخت.&lt;br /&gt;بالاخره به اندازه خواندن نماز مغرب و عشاء امان نامه‌ای دادند. بی‌صدا بودند، اما چندباری متوجه صداهایی از اطرافم می‌شدم که مرا خطاب می‌کردند و برای حاجت روایی و مراد دلم دعا می‌کردند و دوستانم بجای من از آنها تشکر می‌کردند . بماند که دوستانم چند بار آن بین گفتند:&amp;#8221; بسه دیگه آبرومونو بردی هرکی رد میشه نگات میکنه.&amp;#8221;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آنها نمی‌دانستند که آن لحظه تنها لحظه‌ای بود که هیچ چیزی نمی‌خواستم، به هیچ چیز فکر نمی‌کردم. فقط نگاهم به نگاهش گره خورده بود.&lt;br /&gt;شاید اغراق آمیز به نظر برسد اما تمام شب را با همین حال به صبح رساندم. با اصرار دوستان جایم را تغییر می‌دادم . هیچکدام قصد نداشتیم برای شام برگردیم با همان خوراکی‌های مختصری که همراهمان بود رفع گرسنگی کردیم. با گشتن در صحن‌های دیگر به قول خودشان خواسته بودند حال و هوایم را عوض کنند. من همراهی‌شان می‌کردم اما تمام فکر و ذکرم جایی دیگر، بین پنجره فولاد و سقا خانه جا مانده بود. آنها که دیدند فایده ندارد تصمیم گرفتند به صحن رضوی برگردیم. این بار دیگر نگذاشتند آنجا بروم. سمت زیر زمین رفتیم. برای دلم فرقی نمی‌کرد هر جا و هر کجا را که می‌دید، همه و همه جمال او بود. همه این ها نه تنها باعث نشد دلم در عین آرامش آرام شود بلکه شدت و اشتیاق من را بیشتر می‌کرد.&lt;br /&gt;لحظه وداع نزدیک بود گمان می‌کردم تاب آن لحظه را نداشته باشم اما نه؛ انگار آبی بود بر روی آتش. دلم قرص شد که زیارت آخرم نیست.&lt;br /&gt;دل ودیده آرام شدند به امید سفرهای بعدی ان شاءالله.&lt;br /&gt;ای ضامن آهو می شود ضامن دل من هم بشوی؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;✍️ به قلم: #فریبا_پهند ??&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;#لحظه‌های_امام‌رضایی  ??&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آدرس این مطلب:&lt;br /&gt;&lt;a href=&quot;https://kazive.kowsarblog.ir/%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87%D9%85-%D8%A8%D9%87-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87%D8%B4-%DA%AF%D8%B1%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D9%88%D8%AF&quot; rel=&quot;nofollow&quot;&gt;https://kazive.kowsarblog.ir/نگاهم-به-نگاهش-گره-خورده-بود&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://zainabiun.kowsarblog.ir/نگاهم-به-نگاهش-گره-خورده-بود-1&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class="elgg-output">
<p>#به_قلم_خودم <br /><br />???نگاهم به نگاهش گره خورده بود<br /><br />روز آخر بود. از سحرگاهش حس عجیبی پیدا کرده و از تمام افکار و دغدغه‌ها رها شده بودم. انگار تمام وجودم پُر از خالی بود. دوست داشتم فقط به او خیره شوم. زبان دل و زبان کام به احترام نگاهم سکوت کرده بودند. بر خلاف همیشه حتی برای لحظات کوتاهی هم شیطنت نمی‌کردند.<br />چند ساعتی بعد از طلوع آفتاب آنجا را به قصد استراحتی کوتاه و خرید احتمالی ترک کردم. به استراحت‌گاه که رسیدم آنجا بود که بی تاب‌تر شدم. چشمانم که از پشت قاب شیشه‌ای اتاق به سیمای نورانیش افتاد. دلتنگی‌ام از شدت مرواریدهایی که برزمین می ریخت نمایان بود. هر طوری بود تا عصر صبر کردم.<br /><br />دلم دیوانه‌وار طلبش می‌کرد! تا غروب نشده خودم را به او رساندم. روبرویش؛ همان جا که چند وقتی است همه زائران از آن جلوتر نمی توانند بروند؛ جایی برای نشستن پیدا کردم. چشم به او دوخته بودم و سیل اشک‌های بی صدایم نشان از دلتنگی عجیبم بود. نه آن چشمه‌ی اشک از جوشیدن می‌ایستاد و نه دیده‌ها خستگی می‌شناخت.<br />بالاخره به اندازه خواندن نماز مغرب و عشاء امان نامه‌ای دادند. بی‌صدا بودند، اما چندباری متوجه صداهایی از اطرافم می‌شدم که مرا خطاب می‌کردند و برای حاجت روایی و مراد دلم دعا می‌کردند و دوستانم بجای من از آنها تشکر می‌کردند . بماند که دوستانم چند بار آن بین گفتند:&#8221; بسه دیگه آبرومونو بردی هرکی رد میشه نگات میکنه.&#8221;<br /><br />آنها نمی‌دانستند که آن لحظه تنها لحظه‌ای بود که هیچ چیزی نمی‌خواستم، به هیچ چیز فکر نمی‌کردم. فقط نگاهم به نگاهش گره خورده بود.<br />شاید اغراق آمیز به نظر برسد اما تمام شب را با همین حال به صبح رساندم. با اصرار دوستان جایم را تغییر می‌دادم . هیچکدام قصد نداشتیم برای شام برگردیم با همان خوراکی‌های مختصری که همراهمان بود رفع گرسنگی کردیم. با گشتن در صحن‌های دیگر به قول خودشان خواسته بودند حال و هوایم را عوض کنند. من همراهی‌شان می‌کردم اما تمام فکر و ذکرم جایی دیگر، بین پنجره فولاد و سقا خانه جا مانده بود. آنها که دیدند فایده ندارد تصمیم گرفتند به صحن رضوی برگردیم. این بار دیگر نگذاشتند آنجا بروم. سمت زیر زمین رفتیم. برای دلم فرقی نمی‌کرد هر جا و هر کجا را که می‌دید، همه و همه جمال او بود. همه این ها نه تنها باعث نشد دلم در عین آرامش آرام شود بلکه شدت و اشتیاق من را بیشتر می‌کرد.<br />لحظه وداع نزدیک بود گمان می‌کردم تاب آن لحظه را نداشته باشم اما نه؛ انگار آبی بود بر روی آتش. دلم قرص شد که زیارت آخرم نیست.<br />دل ودیده آرام شدند به امید سفرهای بعدی ان شاءالله.<br />ای ضامن آهو می شود ضامن دل من هم بشوی؟<br /><br />✍️ به قلم: #فریبا_پهند ??<br /><br />#لحظه‌های_امام‌رضایی  ??<br /><br /><br />آدرس این مطلب:<br /><a href="https://kazive.kowsarblog.ir/%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87%D9%85-%D8%A8%D9%87-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87%D8%B4-%DA%AF%D8%B1%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D9%88%D8%AF" rel="nofollow">https://kazive.kowsarblog.ir/نگاهم-به-نگاهش-گره-خورده-بود</a></p>
</div><div class="item_footer"><p><small><a href="https://zainabiun.kowsarblog.ir/نگاهم-به-نگاهش-گره-خورده-بود-1">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://zainabiun.kowsarblog.ir/نگاهم-به-نگاهش-گره-خورده-بود-1#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://zainabiun.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1037064</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>عذرم را درکوتاهی خدمت بپذیر</title>
			<link>https://zainabiun.kowsarblog.ir/عذرم-را-درکوتاهی-خدمت-بپذیر</link>
			<pubDate>10:25:00 +0430 چهارشنبه، 14 خرداد 1399</pubDate>			<dc:creator>فريبا پهند</dc:creator>
			<category domain="main">مناسبت ها</category>
<category domain="alt">تبلیغی</category>			<guid isPermaLink="false">1007129@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;&lt;img src=&quot;https://kowsarblog.ir/media/blogs/zainabiun/quick-uploads/photo_2020-06-03_09-21-57-1.jpg&quot; alt=&quot;&quot; width=&quot;322&quot; height=&quot;550&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://zainabiun.kowsarblog.ir/عذرم-را-درکوتاهی-خدمت-بپذیر&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><img src="https://kowsarblog.ir/media/blogs/zainabiun/quick-uploads/photo_2020-06-03_09-21-57-1.jpg" alt="" width="322" height="550" /></p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://zainabiun.kowsarblog.ir/عذرم-را-درکوتاهی-خدمت-بپذیر">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://zainabiun.kowsarblog.ir/عذرم-را-درکوتاهی-خدمت-بپذیر#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://zainabiun.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1007129</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>بیاخواهرمنوبگیر</title>
			<link>https://zainabiun.kowsarblog.ir/بیاخواهرمنوبگیر</link>
			<pubDate>10:50:00 +0430 جمعه، 9 خرداد 1399</pubDate>			<dc:creator>فريبا پهند</dc:creator>
			<category domain="main">عمومی</category>
<category domain="alt">نوشته های من</category>
<category domain="alt">تبلیغی</category>
<category domain="alt">باشهدا</category>			<guid isPermaLink="false">1004805@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;div class=&quot;elgg-output&quot;&gt;
&lt;p&gt;یکی از بچه های مخابرات سراغ مهدی می‌رود که برای امر خیر اجازه بگیرد، درخواستش را که مطرح می‌کند آقا مهدی به او می‌گوید &amp;#8220;اگه می‌خواهی زن بگیری بیا خواهر منو بگیر!&amp;#8221; نیروی مخابراتی تعجب می‌کند! باورش نمی شود! با حالت تعجب می گوید؛ &amp;#8220;چی گفتید آقا مهدی!؟ بیام خواستگاری خواهر شما؟&amp;#8221; آقا مهدی می‌گوید: &amp;#8220;چرا که نه، کی از شما بهتر&amp;#8221; از خوشحالی می‌پرسد، حالا چکار کنیم؟&lt;br /&gt;آقا مهدی به او می‌گوید &amp;#8220;هیچی خانواده‌ات را بفرست تحقیق. اگر پسندیدند بیا بهت مرخصی بدم بری خواستگاری&amp;#8221; نیروی لشکر طوری خوشحال شده بود که نمی‌توانست خوشحالی‌ش را کنترل کند. به سرعت به سمت سنگر مخابرات می‌رو‌د. ماجرا را با خوشحالی تمام تعریف می‌کند. دوستان نیز نامردی نکرده حالا نخند کی بخند. اشک‌های بعضی از زور خنده جاری شده بود. اما او می گوید باور نمی‌کنید بروید خودتان بپرسید. آقا مهدی خودشان گفتند به خواستگاری خواهرشان بروم.&lt;br /&gt;خنده کماکان ادامه دارد. &lt;br /&gt;تا یکی از آنها می‌گوید &amp;#8220;بابا آقا مهدی سه خواهر دارد دوتای آنها ازدواج کرده و سومی چند ماه بیشتر سن ندارد. بله این یکی از داستان‌های کتاب من از همه عذر می‌خواهم از خاطرات شهید مهدی زین الدین از زبان همرزمانشان بود این داستان به نظرم جدای از شوخ طبعی شهید مهدی زین الدین، می تواند بیان کننده‌ی نکات دیگری نیز باشد. مثلا؛ اینکه شاید خواسته باشد با توجه به شرایط جنگ و&amp;#8230; به نیروی خود بگوید در این شرایط جنگ اول بگذارید اقدامات اولیه از طرف خانواده انجام بگیرد بعد درخواست مرخصی بدهید.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;واسطه‌گری در امر ازدواج کاری است بسیار پسندیده که برای آن پاداش دنیوی و اخروی در نظر گرفته شده است و نباید ازآن غافل شد. چناچه امام صادق(ع)می‌فرمایند: هر فردی زمینه ازدواج مجردی را فراهم کند از افرادی است که خداوند در روز قیامت به او نگاه [لطف آمیز] می‌کند. (الکافی، ج 5، ص 331(&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پ.ن: &lt;strong&gt;بیاخواهر منو بگیر &lt;/strong&gt; عنوان یکی از داستان های کتاب من از همه عذر می خواهم از مجوعه خاطرات شهید #مهدی_زین_الدین است.&lt;br /&gt;#شهدا &lt;br /&gt;#کرونا_کتاب&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;&lt;img style=&quot;max-width: 100% !important;&quot; src=&quot;http://zainabiun.kowsarblog.ir/media/blogs/zainabiun/image/1590694637untitled.png12.png?mtime=1590733201&quot; alt=&quot;1590694637untitled.png12.png&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://zainabiun.kowsarblog.ir/بیاخواهرمنوبگیر&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class="elgg-output">
<p>یکی از بچه های مخابرات سراغ مهدی می‌رود که برای امر خیر اجازه بگیرد، درخواستش را که مطرح می‌کند آقا مهدی به او می‌گوید &#8220;اگه می‌خواهی زن بگیری بیا خواهر منو بگیر!&#8221; نیروی مخابراتی تعجب می‌کند! باورش نمی شود! با حالت تعجب می گوید؛ &#8220;چی گفتید آقا مهدی!؟ بیام خواستگاری خواهر شما؟&#8221; آقا مهدی می‌گوید: &#8220;چرا که نه، کی از شما بهتر&#8221; از خوشحالی می‌پرسد، حالا چکار کنیم؟<br />آقا مهدی به او می‌گوید &#8220;هیچی خانواده‌ات را بفرست تحقیق. اگر پسندیدند بیا بهت مرخصی بدم بری خواستگاری&#8221; نیروی لشکر طوری خوشحال شده بود که نمی‌توانست خوشحالی‌ش را کنترل کند. به سرعت به سمت سنگر مخابرات می‌رو‌د. ماجرا را با خوشحالی تمام تعریف می‌کند. دوستان نیز نامردی نکرده حالا نخند کی بخند. اشک‌های بعضی از زور خنده جاری شده بود. اما او می گوید باور نمی‌کنید بروید خودتان بپرسید. آقا مهدی خودشان گفتند به خواستگاری خواهرشان بروم.<br />خنده کماکان ادامه دارد. <br />تا یکی از آنها می‌گوید &#8220;بابا آقا مهدی سه خواهر دارد دوتای آنها ازدواج کرده و سومی چند ماه بیشتر سن ندارد. بله این یکی از داستان‌های کتاب من از همه عذر می‌خواهم از خاطرات شهید مهدی زین الدین از زبان همرزمانشان بود این داستان به نظرم جدای از شوخ طبعی شهید مهدی زین الدین، می تواند بیان کننده‌ی نکات دیگری نیز باشد. مثلا؛ اینکه شاید خواسته باشد با توجه به شرایط جنگ و&#8230; به نیروی خود بگوید در این شرایط جنگ اول بگذارید اقدامات اولیه از طرف خانواده انجام بگیرد بعد درخواست مرخصی بدهید.</p>
<p>واسطه‌گری در امر ازدواج کاری است بسیار پسندیده که برای آن پاداش دنیوی و اخروی در نظر گرفته شده است و نباید ازآن غافل شد. چناچه امام صادق(ع)می‌فرمایند: هر فردی زمینه ازدواج مجردی را فراهم کند از افرادی است که خداوند در روز قیامت به او نگاه [لطف آمیز] می‌کند. (الکافی، ج 5، ص 331(<br /><br />پ.ن: <strong>بیاخواهر منو بگیر </strong> عنوان یکی از داستان های کتاب من از همه عذر می خواهم از مجوعه خاطرات شهید #مهدی_زین_الدین است.<br />#شهدا <br />#کرونا_کتاب</p>
</div>
<p><img style="max-width: 100% !important;" src="http://zainabiun.kowsarblog.ir/media/blogs/zainabiun/image/1590694637untitled.png12.png?mtime=1590733201" alt="1590694637untitled.png12.png" /></p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://zainabiun.kowsarblog.ir/بیاخواهرمنوبگیر">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://zainabiun.kowsarblog.ir/بیاخواهرمنوبگیر#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://zainabiun.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1004805</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>آزادی قدس</title>
			<link>https://zainabiun.kowsarblog.ir/آزادی-قدس-1</link>
			<pubDate>20:15:00 +0430 جمعه، 2 خرداد 1399</pubDate>			<dc:creator>فريبا پهند</dc:creator>
			<category domain="main">زندگینامه حضرت زینب(سلام الله علیها)</category>			<guid isPermaLink="false">999730@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;https://kazive.kowsarblog.ir/media/blogs/kazive/mobile/wp-1590162183065.jpg?mtime=1590162184&quot;&gt;&lt;img width=&quot;920&quot; height=&quot;998&quot; alt=&quot;&quot; src=&quot;https://kazive.kowsarblog.ir/media/blogs/kazive/mobile/wp-1590162183065.jpg?mtime=1590162184&quot; title=&quot;آزادی قدس&quot; class=&quot;size-full wp-image-281750&quot; /&gt;&lt;/a&gt;سردار[/caption]&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://zainabiun.kowsarblog.ir/آزادی-قدس-1&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><a href="https://kazive.kowsarblog.ir/media/blogs/kazive/mobile/wp-1590162183065.jpg?mtime=1590162184"><img width="920" height="998" alt="" src="https://kazive.kowsarblog.ir/media/blogs/kazive/mobile/wp-1590162183065.jpg?mtime=1590162184" title="آزادی قدس" class="size-full wp-image-281750" /></a>سردار[/caption]</p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://zainabiun.kowsarblog.ir/آزادی-قدس-1">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://zainabiun.kowsarblog.ir/آزادی-قدس-1#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://zainabiun.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=999730</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>الهی العفو</title>
			<link>https://zainabiun.kowsarblog.ir/الهی-العفو-36</link>
			<pubDate>02:35:00 +0430 جمعه، 26 اردیبهشت 1399</pubDate>			<dc:creator>فريبا پهند</dc:creator>
			<category domain="main">زندگینامه حضرت زینب(سلام الله علیها)</category>			<guid isPermaLink="false">993072@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;https://zainabiun.kowsarblog.ir/media/blogs/zainabiun/mobile/6358955_347.jpg?mtime=1589493869&quot;&gt;&lt;img src=&quot;https://zainabiun.kowsarblog.ir/media/blogs/zainabiun/mobile/6358955_347.jpg?mtime=1589493869&quot; alt=&quot;&quot; class=&quot;wp-image-280451 alignnone size-full&quot; width=&quot;425&quot; height=&quot;283&quot; /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://zainabiun.kowsarblog.ir/الهی-العفو-36&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><a href="https://zainabiun.kowsarblog.ir/media/blogs/zainabiun/mobile/6358955_347.jpg?mtime=1589493869"><img src="https://zainabiun.kowsarblog.ir/media/blogs/zainabiun/mobile/6358955_347.jpg?mtime=1589493869" alt="" class="wp-image-280451 alignnone size-full" width="425" height="283" /></a></p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://zainabiun.kowsarblog.ir/الهی-العفو-36">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://zainabiun.kowsarblog.ir/الهی-العفو-36#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://zainabiun.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=993072</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>زنگارقلم</title>
			<link>https://zainabiun.kowsarblog.ir/زنگارقلم</link>
			<pubDate>23:16:00 +0430 جمعه، 19 اردیبهشت 1399</pubDate>			<dc:creator>فريبا پهند</dc:creator>
			<category domain="main">نوشته های من</category>			<guid isPermaLink="false">990083@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;post_tag://%D8%A8%D9%87_%D9%82%D9%84%D9%85_%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85&quot; class=&quot;hashtag&quot;&gt;#به_قلم_خودم&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;?  ?  ? زنگار قلم&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;خوب بخاطر دارم سال‌های اخر دبیرستان بودم گاهی دوبیتی‌هایی می‌نوشتم. خیلی کم پیش می آمد که یک موضوع تا شش بیت برسد. اما می‌نوشتم کاملا غیر ارادی. یک بار بخودم گفتم &amp;#8220;من که جرات ندارم به کسی بگم که همچین چیزهایی می‌نویسم پس حداقل ی جایی یاداشتش کنم&amp;#8221; یاداشت کردم اما نوشتنم زیاد طول نکشید نه اعتماد به نفسی داشتم نه تجربه‌ایی.&lt;br /&gt;
گذشت تا همین سه سال پیش. مسابقه‌ای بود از خاطرات اربعین از عکس و کلیپ. شرکت کردم اما من که کربلا نرفته بودم! از نمایشگاهی دشمن شناسی‌ عکس گرفتم که موکب شد. اما مرزی باز نشد که زائری داشته باشد!&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;خلاصه بگویم؛ شعری که بعد از سالها شعر نگفتن، مثل همیشه فی‌البداهه آمده بود. ذهنم را به سالهای دور برد. این نوشتن برایم غریب نبود اما فراموشش کرده بودم. دنبال مطالب گذشته‌ام گشتم تا از آنها هم برای مسابقه استفاده کنم اما پیدایشان نکردم.&lt;br /&gt;
به همین خاطر، دوباره شروع کردم به نوشتن. اما این بار احساس کردم دلم می‌خواهد کسی این مطلب را بخواند و نظر بدهد. اما او نویسندگی نمی‌دانست و فقط سخت پسند بود. و من احساس می‌کردم نقد او کارم را بهتر خواهد کرد اما نکرد. چون خیلی بد نظر داد. انقدر که کلا نوشتن و شعر گفتن را کنار گذاشتم.&lt;br /&gt;
شاید نباید زود پا پس می‌کشیدم. شایدم اعتماد به نفس نداشتم.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;هنوز شوق نوشتن در من زنده بود اما جرات نوشتن نداشتم. تااینکه ‌این بار از طرف یک دوست آن هم از راهی دور که حتی یکبار هم همدیگر را ندیده بودیم, فقط بخاطر یک ابراز علاقه‌ی من به نویسندگی مشوقم شد. انگیزه و امید داد. گفت؛ “از بدیهیات باهات کار میکنم که از کل به جزء برسی فقط نترس و بنویس.&lt;br /&gt;
راست می‌گفت، ” به قول استاد جلیلی؛ “چاقو، اگه مدتی استفاده نشه، کند می‌شه” یعنی علاوه بر این که جلا و ظاهرش را از دست می‌دهد. دیگر تیغه‌هایش هم آن قدرت برش سابق را ندارد و اگر این داستان ادامه پیدا کند، تیغه که زنگار بزند، خود چاقو هم باورش می‌شود که دیگر برشی ندارد.”&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;درست مثل نویسندگی، اگر مدتی ننویسیم قلم‌ها کم‌کم کند و کندتر می‌‌شود. زنگار می‌نشیند به قلم. احساس می‌کنیم که حال نوشتن را نداریم، موضوعی به ذهن نمی‌رسد و همه‌ی واژه‌ها از ما فراری‌اند. پس هیچ وقت نباید دست از نوشتن برداریم.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;وقتی می‎نویسیم، قلم ذهن تیز می‌‎شود، هرچند مداد نیاز به تراش داشته باشد.&lt;br /&gt;
من هم نترسیدم ونوشتم با موضوعاتی که دوستم پیشنهاد می‌داد. می‌نوشتم، ایراداتم را می‌گفت، اصلاح می‌کردم. صبورانه پشتم بود. حتی گاهی یک مطلب را چندین بار و چند روز برایش زمان می‌گذاشتیم.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;بالاخره توانستم بنویسم هر چند هنوز اول راهم اما دیگر رهایش نکردم بلکه محکم، مکحم‌تر از همیشه ایستاده‌ام. ایستاده‌ام و دوستانم را تشویق میکنم به نوشتن.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;✍ به قلم؛ &lt;a href=&quot;post_tag://%D9%81_%D9%BE%D9%87%D9%86%D8%AF&quot; class=&quot;hashtag&quot;&gt;#ف_پهند&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;آدرس این مطلب در وبلاگ ما؛&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;https://kazive.kowsarblog.ir/%D8%B2%D8%B1%D9%86%DA%AF%D8%A7%D8%B1-%D9%82%D9%84%D9%85&quot; rel=&quot;nofollow&quot;&gt;https://kazive.kowsarblog.ir/زرنگار-قلم&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;?  ?  @kazive  ?  ?&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://zainabiun.kowsarblog.ir/زنگارقلم&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><a href="post_tag://%D8%A8%D9%87_%D9%82%D9%84%D9%85_%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85" class="hashtag">#به_قلم_خودم</a></p>

<p>?  ?  ? زنگار قلم</p>

<p>خوب بخاطر دارم سال‌های اخر دبیرستان بودم گاهی دوبیتی‌هایی می‌نوشتم. خیلی کم پیش می آمد که یک موضوع تا شش بیت برسد. اما می‌نوشتم کاملا غیر ارادی. یک بار بخودم گفتم &#8220;من که جرات ندارم به کسی بگم که همچین چیزهایی می‌نویسم پس حداقل ی جایی یاداشتش کنم&#8221; یاداشت کردم اما نوشتنم زیاد طول نکشید نه اعتماد به نفسی داشتم نه تجربه‌ایی.<br />
گذشت تا همین سه سال پیش. مسابقه‌ای بود از خاطرات اربعین از عکس و کلیپ. شرکت کردم اما من که کربلا نرفته بودم! از نمایشگاهی دشمن شناسی‌ عکس گرفتم که موکب شد. اما مرزی باز نشد که زائری داشته باشد!</p>

<p>خلاصه بگویم؛ شعری که بعد از سالها شعر نگفتن، مثل همیشه فی‌البداهه آمده بود. ذهنم را به سالهای دور برد. این نوشتن برایم غریب نبود اما فراموشش کرده بودم. دنبال مطالب گذشته‌ام گشتم تا از آنها هم برای مسابقه استفاده کنم اما پیدایشان نکردم.<br />
به همین خاطر، دوباره شروع کردم به نوشتن. اما این بار احساس کردم دلم می‌خواهد کسی این مطلب را بخواند و نظر بدهد. اما او نویسندگی نمی‌دانست و فقط سخت پسند بود. و من احساس می‌کردم نقد او کارم را بهتر خواهد کرد اما نکرد. چون خیلی بد نظر داد. انقدر که کلا نوشتن و شعر گفتن را کنار گذاشتم.<br />
شاید نباید زود پا پس می‌کشیدم. شایدم اعتماد به نفس نداشتم.</p>

<p>هنوز شوق نوشتن در من زنده بود اما جرات نوشتن نداشتم. تااینکه ‌این بار از طرف یک دوست آن هم از راهی دور که حتی یکبار هم همدیگر را ندیده بودیم, فقط بخاطر یک ابراز علاقه‌ی من به نویسندگی مشوقم شد. انگیزه و امید داد. گفت؛ “از بدیهیات باهات کار میکنم که از کل به جزء برسی فقط نترس و بنویس.<br />
راست می‌گفت، ” به قول استاد جلیلی؛ “چاقو، اگه مدتی استفاده نشه، کند می‌شه” یعنی علاوه بر این که جلا و ظاهرش را از دست می‌دهد. دیگر تیغه‌هایش هم آن قدرت برش سابق را ندارد و اگر این داستان ادامه پیدا کند، تیغه که زنگار بزند، خود چاقو هم باورش می‌شود که دیگر برشی ندارد.”</p>

<p>درست مثل نویسندگی، اگر مدتی ننویسیم قلم‌ها کم‌کم کند و کندتر می‌‌شود. زنگار می‌نشیند به قلم. احساس می‌کنیم که حال نوشتن را نداریم، موضوعی به ذهن نمی‌رسد و همه‌ی واژه‌ها از ما فراری‌اند. پس هیچ وقت نباید دست از نوشتن برداریم.</p>

<p>وقتی می‎نویسیم، قلم ذهن تیز می‌‎شود، هرچند مداد نیاز به تراش داشته باشد.<br />
من هم نترسیدم ونوشتم با موضوعاتی که دوستم پیشنهاد می‌داد. می‌نوشتم، ایراداتم را می‌گفت، اصلاح می‌کردم. صبورانه پشتم بود. حتی گاهی یک مطلب را چندین بار و چند روز برایش زمان می‌گذاشتیم.</p>

<p>بالاخره توانستم بنویسم هر چند هنوز اول راهم اما دیگر رهایش نکردم بلکه محکم، مکحم‌تر از همیشه ایستاده‌ام. ایستاده‌ام و دوستانم را تشویق میکنم به نوشتن.</p>

<p>✍ به قلم؛ <a href="post_tag://%D9%81_%D9%BE%D9%87%D9%86%D8%AF" class="hashtag">#ف_پهند</a></p>

<p>آدرس این مطلب در وبلاگ ما؛</p>

<p><a href="https://kazive.kowsarblog.ir/%D8%B2%D8%B1%D9%86%DA%AF%D8%A7%D8%B1-%D9%82%D9%84%D9%85" rel="nofollow">https://kazive.kowsarblog.ir/زرنگار-قلم</a></p>

<p>?  ?  @kazive  ?  ?</p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://zainabiun.kowsarblog.ir/زنگارقلم">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://zainabiun.kowsarblog.ir/زنگارقلم#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://zainabiun.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=990083</wfw:commentRss>
		</item>
			</channel>
</rss>
